X
تبلیغات
واگویه لحظه ها

واگویه لحظه ها

مدح آقا قمر بنی هاشم (ع)

تقدیم به روح ملکوتی با وفاترین برادر دنیا آقا ابوالفضل العباس سلام الله علیه:


دست از حصار تن شسته می روی

چشم از خدنگ بخون نشسته می روی

فرق شکافته ات علی وار ولی

حسین تنهاست چه می روی!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 0:10  توسط علی   | 

مرثیه ای برای مادرم که در غروب جمعه 15 شهریور 92 به رحمت ایزدی پیوست(روحش شاد)



پائیز نیومده باز برگا داره می ریزه

چرا میخواد به زخمم بازم نمک بریزه


خشکی شاخه ها بود اول هر ماجرا

تبر خورده به ريشه شدي تو از ما جدا


تو شهر قصه شاید پائیز جزء بهشته

اینجا ولی با رنگاش فال های بد نوشته


دیوار قصه هایم پر شد ز نقش غصه

بیا بگم برایت از غصه هام قصه


دل توی سینه ی من دیگه قرار نداره

رفتی و این دیونه زنجیر و کرده پاره


دیدن جای خالیت تو وسع باورم نیست

دعای هر روز تو که دیگه  یاورم نیست





+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 0:30  توسط علی   | 

لحظه فهم تو آغاز نفهمیدم شد

شعر ی بغایت دلنشین از آقای زمانی:

فکرکردم که قلم یار نشد دیدم شد

لحظه فهم تواغاز نفهمیدم شد

ساقی شعرشدی جام شراب اوردی

مثل هربار مراهم به حساب اوردی

درخیابان جنون می روم عابر باشم

یازده صفحه ورق خورد که شاعرباشم

بنویسم به تو ازخون جگربیت به بیت

وتوراگریه کنم وقت سحر بیت به بیت

لطف کن پرده از این پلک نگاهم بردار

این همه فاصله را از سر راهم بردار

راه رفتن به تورا من که ندانم،به خودت

از خودم دورکن اما برسانم به خودت

بام کعبه است مهیای تو ودلبریت

ای به قربان اذان های علی اکبریت

کاش این ندبه مانیز به جایی برسد

بازهم از طرفت کرببلایی برسد

کربلایی بروم من به جوانی باتو

دور شش گوشه ولی جامعه خوانی، باتو

راستش دیگر از این فاصله ها دلسردم

از نوشتن به امیدصله ها دلسردم

مدتی هست که ظرف گله ام سر رفته

خودم از دست خودم حوصله ام سر رفته

نه امیداست به من تاکه امیدت باشم

نه مفیدم که مگر«شیخ مفیدت» باشم

دلم ان دل که خودت دست دلم دادی نیست

نفسم ان نفس پنجره فولادی نیست

نیتم پاک نشدفال دلم خوب شود

بازبا روضه مگر حال دلم خوب شود

روضه گفتم چه بلایی به سرم درامد!

اشکها ریخت صدای جگرم درامد

تیرازپنجره عاطفه اخر ردشد

حرمله گفت که دیدید سه تاپر ردشد!

از روی اسب زمین خورد...بماند اما

بعدها از وسط قافله باسر رد شد

همه اینها به خداباعثش آن اتش بود

که اجازه به خودش داد وَاز در ردشد!

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 17:52  توسط علی   | 

عطش سالها

شعری از محمدعلی بهمنی. البته با پس و پیش بعضی ابیات ...


با همه ی بی سر و سامانیم

باز به دنبـــــــــــــال پریشانیم

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بســـــــــــــوزانیم

 

آمده ام با عطش ســــال ها

تا تو کمی عشق بنوشانیم

 

آمده ام بلکه نگـــــاهم کنی

عاشق آن لحظه ی توفانیم

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیــری و بمیــــــرانیم

 

حرف بزن ابر مرا بـــاز کن

دیر زمانیست که بارانیم

 

حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانیــــــم

 

 ها! به کجا می روی ای خوب من؟!

هـــا! نکشانی به پشیمــــــــــــانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 18:37  توسط علی   | 

جام اول


عـمـری برای وصلش چشم انتظار باشی          

آن وقت پیش چشمش بی اعتبار باشی

 

این منتهای درد است، سوزان و سینه فرسا           

نه لاله  نه شقـایق، باید چـنار باشی...!

 

باید که چشم خود را بر آبرو ببندی 

وقتی که دست خالی، پای قمار باشی

                     

آیینۀ غرورم جفتِ عزیز من بود

گفتی که بشکن آن را تا بی شمار باشی                     

 

نفرین به جام اوّل  کز عشق سرکشیدم

آه از لبی که پیشش بی اختیار باشی

 

پای گلایه مگذار، واللّه دست من نیست

تا کفرهم بگویی  وقتی خمار باشی

   شاعر: علی حیاتبخش

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 17:42  توسط علی   | 

شهادت حضرت زهرا (س) تسلیت باد

مدحی بسیار زیبا از استاد سازگار قمی


ای تمـامِ عـرش بر روی زمین

ساربـان ناقــه‌ات، روح‌الامیـن

آفتــابِ وسـعتِ مُـلک خــدا
مطلـع الانـوارِ پیـش از ابتـدا

مصطفی را روح و ریحان و بهشت
بلکه پا تا سر محمّد را سرشت

صــورت و آیینــه ی «الله نــور»
مـادرِ انجیـل و تـورات و زبـور

قـرصِ خورشیـد جمـال کبریا
شمــعِ جمــع انبیــا و اولیــا

شوهـر و بـاب و دو فرزندان تو
طوق و تـاج و لؤلؤ و مرجان تو

مـادر کـل ولایت کیست؟ - تو
رکن ارکان هدایت کیست؟- تو

فـوقِ انسانـی و انســان زیستی
هر که هستی، کس نداند کیستی

ای به قرآن، ذات حق، مدحت‌گرت!
ای قیام مصطفی در محضـرت!

بــر دو ثــارالله اکبـر، مـادری
کوثـری و کوثـری و کوثــری

ای وجودت هستِ رب‌العالمین!
بلکـه دستِ دستِ رب‌العالمین!

مـاه رویـت پیش‌تــر از ابتــدا
آفتـــاب خانـــ? شیــرخــدا

حجره ی تـو قـلب ختم‌المرسلین
رشته‌های چادرت «حبل‌المتین»

«هل‌ اتی» در وصف بذل نان تو
عالـم هستـی پر از احسـان تو

عـرش، خرم بـا گـل لبخند تو،
جـای پــای یـازده فرزنــد تو

مدح تو، ای آن که کوثر مدح توست
جز خـدا، هر کس بگوید نادرست

روی تـو مصباحِ مصباح الهداست
دست تو از دست حق مشکل‌گشاست

بـا دعــای تـوست، لبیــک خدا
هم‌کـلام و همــدمِ پیـک خـدا

آن کـه بر پیغمبران بـودی امام
دست تـو بوسیـد در حـال قیام

هم نبی را جانِ جان در پیکری
هـم امیـرالمـؤمنین را حیـدری

مریم از قدر و شرف، حیران توست
یـازده عیسـی گـل دامان توست

هر گلِ دامان تو یک مریم است
هر کلامت یک کتاب محکم است

خلـقت آدم ز خــاک درگــهت
روح حــوا از ولادت، همــرهـت

روح تو وجـهِ خدای حیدر است
دست تو مشکل‌گشای حیدر است

خانـه ی تــو: کعبــه بیـت‌الحـرام
دامنـت: دانشســـرای دو امــام

آسمــان در مکتبـت زانــو زده
صبـر، پـیش زینبـت زانــو زده

از زمانــی کـه علـی را دیـده‌ای
لحظـه لحظـه دور او گردیـده‌ای

گر چه دشمن در پـی آزار توست
حامیِ حیدرشدن- این کار توست

کیست غیر از تو، که تنها پشت در
بـر امیرالمـؤمنین گــردد سپــر؟

یــاس امیـد! علـی پـرپـر شـدی
بارهـــا قربــانی حیــدر شــدی

یک امـام و این همـه دشمن چرا؟
چند جانی، حمله بـر یک زن چرا؟

چون بگویم که همه هستِ علی
رفته پیش دیده، از دستِ علی

تا غلافِ تیغ بـر دستت نشست
بــازوی پیغمبـر اکـرم شکست

نالـه‌ات را تـا ز پشت در شنید
پهلوی ختـم رسُـل آسیب دید

بضعه ی احمد! تـو را سیلـی زدند،
یا بـه ختـم‌الانبیا سیلـی زدند؟

فاش می‌گویم: از آن ضرب لگد،
مصطفی پیچید بر خود در لحد

شاهدِ این گفته، حی داور است
قاتـل تـو، قاتـل پیغمبـر است

قاتـلِ فـرزند معصومت، درُست
قاتـلِ یـک ســوم اولاد توست

بـر در بیتت شـرار افــروختند
تـا خیـام کربــلا را سـوختند

فاطمـه، ما را هـدایت مـی‌کند
پیــرو خـط ولایــت مــی‌کند

بـا درِ کاشانــه خــود سـوخته
تا ولایـت را بــه مــا آمــوخته

مهر حیدر، مکتب‌الزهرای ماست
خط زهرا، درس عاشورای ماست

وسعت عالـم، دیــار فاطمه است
سینـه ی شیعـه، مـزار فاطمه است

فاطمه تا حشر، غمخوار علی است
با مـزار مخفیَش، یـار علی است

میثمـا درس خـود از زهـرا بگیر
تــا دم جـان، دامـن مـولا بگیر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 16:58  توسط علی   | 

پیله

گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی 
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !

امروز من به تو ، به خودم فکر می کنم 
دریای حادثه ! به تو ای دلسپردنی !

تو : کهکشان شیری منظومه های من 
خورشید : خواهر تنی ات ، ماه : ناتنی !

امروز من به رفتن خود فکر می کنم 
امروز من به مرگ ... چرا داد می زنی ؟!

امروز شاعرت به جنون فکر می کند 
امروز...من...به چه؟!...تو چه گفتی؟!...تو با منی؟!

با من ، تو ، قهر می کنی و می روی ؟! ... چرا ؟!
دیوانه ام ؟! ... عجب !... چه دلیل مبرهنی !

او رفت ! ...
رفت ؟!
هی ! تو ! چرا دست روی دست ... ؟! 
تو که نشسته ای و در این بیتهای پست -

- هی دور می زنی و غزل دوره می کنی !
پاشو !...تمام شد غزلم !...قافیه شکست !!

او رفت ! ...هی تو !... داد بزن !...حنجره بشو !
چون که گلوی خسته ام از بغض بسته است

فریاد کن : 
آهای ! چه اینجا چه جلجتا !
من ماندم و صلیب ...سه تا میخ آهنی !

زخمی ست دست و پام ولی ...آی... آی... آی !
زخمی ست روی قلب : ...لٍماذا تَرَکتَنی ؟!

حالا که من توام ، تو منی ، می دوی ؟! ...کجا ؟!
لولاک ما خَلَقتً غزل مثنوی... کجا ؟!

این شعر شطح نیست ، جنون مضاعف است !
لیلی تویی که قیس به هذیان مکلف است !

ابن السلام شاه شما نیست ، بی بی ام !
سربازتان منم !...من و شمشیر چوبی ام !

شاه سپید روی ! بیا مهره را... بچین - 
- سیبی ... سیاه می شود آدم ... وَ ... آفرین !-

- من ماتَ ... فی صراط تو... ، پس من شهید شد 
از میز این قمار ، اذان می چکید ، شد :

حی علی الصلوة! ... صلوة بلند عشق !
حی علی الفلا...خن چشمت ! ...پرنده : عشق !

وقتی پرنده شد که نگاه تو را چشید 
آهو نشد مگر به امیدِ کمندِ عشق !

من در هزار دانه ی گندم گمم ... ولی
حوای قلب توست که دارد سرند عشق !

تو چشمه چشمه شور ، که من جرعه جرعه مست !
من گریه گریه شوق ، تو هم خنده خنده عشق !

قدت قصیده ایست ، لبانت رباعی است !
با تو پر از غزل شده ترجیع بند عشق !

با تو ... پر از ... غزل شده ...
با تو ...!

...
گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی 
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !...
...

 از : سیامک بهرام پرور

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 17:51  توسط علی   | 

قطعه ای از بهشت

و خدا می داند چقدر محتاج آستان بهشتی آقا علی بن موسی الرضا (ع) هستم

و چقدر پابوسی اش را دلم بهانه می گیرد.درود بر سراینده و خواننده این شعر:


آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده

ای حَرمَت ملجأ در ماندگان دور مران از در و ، راهم بده

ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو که من نیستم اِذن به یک لحظه نگاهم بده

ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق وسبک خیزی کاهم بده

تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع گرمی جان سوز به آهم بده

لشگرشیطان به کمین من است بی کسم ای، شاه پناهم بده

از صف مژگان نگهی کن به من با نظری ، یار و سپاهم بده

در شب اول که به قبرم نهند نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطا بخش همه عالمی جمله ی حاجات مرا هم بده

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 1:15  توسط علی   | 

ابزار شیطان

این مطلب رو یکی از بازدید کنندگان گرامی ارسال کرده قشنگ و مفیده میذارمش:

میگویند روزی شیطان تصمیم گرفت از كار خود دست بكشد .بنابراین اعلام كرد میخواهد ابزارش رو با قیمتی مناسب به فروش بگذارد .پس وسایل كارش را به نمایش گذاشت كه شامل خودبرستی .نفرت .ترس .خشم.حرص.حسادت.شهوت.قدرت طلبی.و غیره......میشد.

اما یكی از این ابزار بسیار كهنه و كار كرده به نظر میرسید و شیطان حاضر نبود كه ان را به قیمت ارزان بفروشد.كسی از شیطان برسید:"این وسیله ی گران قیمت جیست؟"

شیطان كفت:"این نامیدی و افسردگی ست."

برسیدند:"جرا این همه گران است ؟"

شیطان گفت :"زیرا این وسیله برای من بیش از ابزار دیگر موثر بوده است .هر گاه سایر وسایلم بی اثر میشوند تنها با این وسیله میتوانم قلب انسان ها را بكشایم كارم را انجام دهم.اگر بتوانم كسی را وادارم كه احساس نا امیدی ویاس و دل سردی و تنهایی كندآن وقت میتوانم هر چه میخواهم با او بكنم .من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان كرده ام و به همین دلیل كهنه است."

راست میگن كه شیطان دو ترفند داره كه یكی از انونا دلسرد كردن ماست به این دلیل برای مدتی نمیتونیم مفید باشیم .

ترفند دیگه تردید انداختن تو دل ماست تا ایمانمون نسبت به خدا و خودمون ضعیف بشه

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 17:23  توسط علی   | 

آه مولا

شاعر :حسن بیاتانی

پنهان نموده چهره ز ما آه می کشی
تا کی ز آه پرده بر این ماه می کشی؟

دیگر خدا ز قهر نگاهم نمی کند
وقتی گناه می کنم و آه می کشی

آهی که مانده در دل تو از گناه من
پنهان نموده از من و در چاه می کشی

چاهی به قدر آه تو مولا عمیق نیست
ناچار آه نیمه و کوتاه می کشی

کوتاه می کند شب دلتنگی مرا
دستی که بر سرم ز وفا گاه می کشی

گاهی که سرکشی کنم از تو دل مرا
با یک نگاه، باز به همراه می کشی

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 18:51  توسط علی   | 

عشق و آبرو

شعری از: آقای علی حیاتبخش

مادام که "عشق و آبرو" ممکن نیست
شرح غم ما به گفت وگو ممکن نیست

رختی که به پـنجۀ زلیخا افتاد
از نو شدنش که با رفو ممکن نیست!

گـفـتیم کــه گمنام بمیریم ولی
با این همه حرف و های وهو ممکن نیست

با اینهمه، آبروی مایی ای عــشق!
هرچند که "عشق و آبرو" ممکن نیست!

چیزی که به یک شب از تو پیدا کردیم
با عمربه عمر جست وجو ممکن نیست:

در عشق خدا، عشق زمینی شرط است
شرط است نماز بی وضو ممکن نیست

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 18:42  توسط علی   | 

عصر جمعه...

با اجازه از محضر شاعر محترم اهل بیت استاد برقعی، بهر طویل ایشان را که خیلی دوست دارم می گذارم:

عصریك جمعه دلگیر،دلم گفت بگویم بنویسم

كه چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه باران نرسیده است؟

...وهركسی كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است،

به ایمان نرسیده است.

وغم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دل خسته زشیراز بیاید بنویسد كه هنوزم كه هنوز است،

چرا یوسف گمگشته به كنعان نرسیده است؟

چرا كلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترك خورد،گل زخم نمك خورد، زمین مرد،

خداوند گواه است،دلم چشم به راه است؛ ودر حسرت یك پلك نگاه است.

ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛

برسد كاش صدایم به صدایی...

عصرا ین جمعه دلگیر وجود توكنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو كجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب توكه آغشته به حزنی است زجنس غم وماتم،

زده آتش به دل عالم وآدم

مگر این روز وشب رنگ شفق یافته درسوگ كدامین غم عظمی

به تنت رخت عزا كرده ای ای عشق مجسم كه به جای نم شبنم

بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت

نكند باز شده ماه محرم كه چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت

به فدای نخ آن شال سیاهت

به فدای رخت ای ماه بیا،صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس واین روضه و این بزم تویی؛
آجرك الله،عزیز دو جهان یوسف درچاه، دلم سوخته ا ز آه نفس های غریبت

دل من بال كبوتر شده،خاكستر پرپر شده،

همراه نسیم سحری روی به فطرس معراج نفس گشته هوایی وسپس رفته به اقلیم رهایی

به همان صحن وسرایی كه شما زائر آنی

وخلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری

تا بشوم كرب وبلایی؛ به خدا درهوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد،

نگهم خواب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد،

همه گویند به انگشت اشاره:مگراین عاشق بیچاره ی دلداده ی دل سوخته ارباب ندارد؟

توكجایی؟ توكجایی شده ام بازهوایی...
 
گریه كن گریه وخون گریه كن آری كه هرآن مرثیه را خلق شنیده ست

شما دیده ای آن را واگر طاقتتان هست كنون من نفسی روضه مقتل بنویسم؛

وخودت نیز مدد كن كه قلم در كف من همچو عصا در كف موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلنداست.

به گستردگی ساحل نیل بلند است.

...واین بحرطویل است وببخشید اگر این مخمل خون بر تن تبدار حروف است

كه این روضه ی مكشوف لهوف است.

عطش برلب عطشان لغات است وصدای تپش سطربه سطرش همگی موج مزن آب فرات است.

وارباب همه سینه زنان كشتی آرام نجات است؛

ولی حیف كه ارباب((قتیل العبرات)) است؛

ولی حیف كه ارباب ((اسیرالكربات))است؛

...ولی هنوزم كه هنوزاست حسین بن علی تشنه یاراست

وزنی محو تماشاست زبالای بلندی،

الف قامت او دالهمه هستی او در كف گودال و سپس آه كه؛((الشمر...))

خدایاچه بگویم كه(( شكستند سبو را وبریدند))...

دلت تاب ندارد به خدا باخبرم میگذرم از تپش روضه كه خود غرق عزایی،

تو خودت كرب و بلایی؛

قسمت میدهم آقا به همین روضه كه درمجلس ما نیز بیایی،

تو كجایی.... توكجایی....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 1:57  توسط علی   | 

آدرس ویلاگ آقای علی حیاتبخش

دوستی لطف کرد و آدرس وبلاگ آقای حیات بخش رو  اعلام نمود

تقدیم به دوستداران شعر های زیبا:

 http://www.alihayatbakhsh.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 22:2  توسط علی   | 

تاوان عشق

اینهم احساس تاوان گونه ای از عشقه که خواهی نخواهی یه زمان هائی باورت میشه ٬لمسش میکنی ُ و باهاش زندگی میکنی.به هر حال یه تجربه س.

تاوان بسی دارد ٬هر شیشه ی شکسته

از شیشه ای کمتر٬ صدها دلِ خسته

ازعشق می گریزد آنکس که عقل دارد

هیچ عاقبت نبوده در کار عشق خجسته

از خسرو تا به مجنون ٬هر یک با دلی خون

در حسرت آرمیدند عشاقِ دل بسته

بارها خوانده بودم دلدادگی فرهاد

ماندم در این معمّا٬ پایش مگر بسته؟

خونین جگر نماید این خونبهای هستی

در بند می نماید آزاده و وارسته

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 0:23  توسط علی   | 

فرق می کند

شعری زیبا از آقای علی زمانیان

اصلاًحسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ وخمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

شاعر شدم برای سرودن برایشان

این خانواده، محتشمش فرق می کند

"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"

عیسای خانواده دمش فرق می کند

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش

حتی سیاهی علمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه میرود

خورشید کاروان قدمش فرق می کند

من از حسینُ منی پیغمبر خدا

فهمیده ام حسین "همش" فرق می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:25  توسط علی   | 

شعری از آقای سید حمید رضا برقعی

  1. با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
    در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
    ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
    شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
    احساس کرد از همه عالم جدا شده است
    در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
    در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
    وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
    وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
    مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
    باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
    شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
    بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
    دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
    یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
    حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
    دارد غروب فرشچیان گریه می کند
    با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
    بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
    او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
    حتی براش جای کفن بوریا کشید
    در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
    از بس که گریه کرد تمام لهوف را
    اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
    بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
    این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
    "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
    بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
    اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
    خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
    پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
    خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
    شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
    در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
    شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 17:49  توسط علی   | 

من اگر نقاش بودم

 شعر زیبائی از: دکتر حق جو

من اگر نقاش بودم لاله رویی می کشیدم

در کفش خشکیده لب تنگ و سبویی می کشیدم

من اگرنقاش بودم با قلم موی فراست

نکته ی باریک تر از تار مویی می کشیدم

آبروی رفته ای را چاره می کردم به به نقشی

آب را در حال برگشتن به جویی می کشیدم

من اگر نقاش بودم جای مروارید غلتان

اشک را در حال غلتیدن به رویی می کشیدم

ز خم چرکین تورم را چو خاشاکی به چشمی

فقر را چون استخوانی در گلویی می کشیدم

من اگر نقاش بودم چهره نامادری را

بانوی شاد وصبور نرمخویی می کشیدم

کودکانی خنده بر لب در کنار او نشسته

بر سر یک سفره کم رنگ وبویی می کشیدم

من اگر نقاش بودم یک جهان ذوق و هنر را

گم شده در هاله های های وهویی می کشیدم….

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 23:14  توسط علی   | 

شطرنج مسخره

شعری از : علیرضا بدیع

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست
شطرنج مسخره‌ست زمانی که شاه نیست

زن یک پرنده است که در عصر احتمال
گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی
جز میله‌های سرد قفس تکیه گاه نیست

در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است
در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را،
آن‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،

سودابه روسپید و سیاووش روسفید
در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 19:23  توسط علی   | 

عذرای پاک اشعار آبی ام

زیبا سروده ای از امیر مرزبان

حرفت قبول، لایق خوبی نبوده ام
وقتی بدم، موافق خوبی نبوده ام

عذرای پاک دامن اشعار آبی ام
من را ببخش، وامق خوبی نبوده ام

فهمیدی این که خنده تلخم تصنعی است؟
الحق که من منافق خوبی نبوده ام
!

هر چه نگاه می کنم این روزها به خویش
جز شانه های هق هق خوبی نبوده ام

این بادها به کهنگی ام طعنه می زنند
من بادبان قایق خوبی نبوده ام

من هیچ وقت شاعر خوبی نمی شوم!
من هیچ وقت خالق خوبی نبوده ام!

فهمیدم این که فلسفه من شکستن است
هرگز دچار منطق خوبی نبوده ام

حرفت قبول، هرچه که گفتی قبول، آه
اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 19:17  توسط علی   | 

...چند؟

شعری از :جواد مـزنـگــی

یک دقیقه زل زدن در چشم زیبای تو چند ؟

افتخار ناز پیچ و تاب موهای تو چند ؟

حال چون آرامشت سهم کسی غیر من است

غرق گشتن در هجوم موج غمهای تو چند ؟

در شمال شهر عشقت زندگی رویایی است

گوشه ی پرت جنوب شهر دنیای تو چند ؟

بهره برداری ز مهرت حق از ما بهتران

بسته ای از غصه ها و درد و دعوای تو چند ؟

ذوق شعر آنچنانی نیست در فهرست من

حق ماندن با تب داغ غزلهای تو چند ؟

مهر در کانون گرم خانواده سهم تو

شب نشینی در تگرگ سخت سرمای تو چند ؟

خنده در مهتاب و نور ماه ارزانی تو

اشک در تاریکی سنگین شبهای تو چند ؟

زیرکی در عاشقی را من نخواهم خواستن

کند ذهنی در جواب یک معمای تو چند ؟

نازنین ، خوش قد و بالا ، مهربانی مال تو

یک نگاه مهربان بر قد و بالای تو چند ؟

قدرت من در خرید "دوستت دارم " کم است

جمله های تلخ و غمگین سخنهای تو چند ؟

جشن در ویلای ساحل آنقدر جذاب نیست

مرگ در دلتنگی غمگین دریای تو چند ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 1:15  توسط علی   | 

یا علی (ع)

اصلاح یکی از ابیات قدیمی ام که بمناسبت ولادت امیر المونین گفته بودم.

خورشید که عمری زمین چرخ زنش بود    امروز به تحسین علی دور زمین گشت

تا بوده ز خورشید زمین نور گرفته ست     دیدی که امروز خجل از نور زمین گشت

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:20  توسط علی   | 

حاجتی نیست...

حاجتي نيست كه آزار دهد كس ما را
اينكه زنداني خاكيم همين بس ما را
چشم پوشيدم از اين باغ خزان‌ديده چنان
كه نه با گل سر و كار است و نه با خس ما را
عشق هم رفت چو شد دور جواني سپري
به چه خشنود توان كرد از اين پس ما را
مي‌سپارم سر و جان در قدم قاصد مرگ
اگر از در رسد اين پيك مقدس ما را
كس نديده است چون من بندة بي‌مقداري
كه به هر كس كه فروشند دهد پس ما را
جز تو يارب به كسي نيست مرا روي اميد
تو مكن خوار به چشم كس و ناكس ما را
تا غني در گرو‌ِ منت خلق است «سهي»
جامة فقر به از جامة اطلس ما را

ذبيح‌ا لله صاحبكار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 19:24  توسط علی   | 

باز هم تقدیم به قمر بنی هاشم علیه السلام

 

تشنه لب به آب  ناز میکنی؟

جها نی بی تابِ این راز میکنی

بی دست ،گشوده بَر، علی وار

 شکافته سر بی بال پرواز میکنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 1:58  توسط علی   | 

ز دست بخل زمانه نمیچکد آبی

این روزها زیاد صحبت استاد محترم آقای علی حیاتبخش شد

دیدم بد نیست شعر دیگری از ایشان رو تقدیم دوستان کنم.

هوا بدون شما حاصلش نفس دردست

ببین که دوریتان بر سرم چه آوردست

چه فرق می کند اردیبهشت و آذر ماه ؟!

که هر چه بی تو بروید به چشم من زرد ست

همیشه من و خیالت کنار هم زوجیم

اگرچه هر که بگوید به من که" یک " فرد است

وفا به عشق کسی که کنون کنارت نیست

رویه ایست که در منطق هوس طردست

زدست بخل زمانه نمی چکد آبی

بگو چگونه بگیرم تو را از این تردست؟!

بیا! برای تو شعرهای ساده می خوانم

فقط نپرس که لیلی زن است یا مردست!

علی حیات بخش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 11:46  توسط علی   | 

آقای علی حیات بخش

دوستان عزیز ی که با پیام خصوصی درخواست آدرس ایمیل آی حیات بخش رو نمودین .باور بفرمائید ندارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 16:49  توسط علی   | 

پاسخ به رهام

دوست عزیزی با نام رهام سوال کرده : آیا من همون علی شرکت کرده در برنامه تلویزیونی ....هستم ؟

پاسخ : نه نیستم. ) چون ثبت نظرات بلاگ فا ایراد پیدا کرده لذا اینجا پاسخ دادم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 9:50  توسط علی   | 

جواب مسئله ها

عاشقانه ای زیبا از استادفاضل نظری

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه...!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هسنی و بین من و تو فاصله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو واب همه ی مسئله هاست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 1:9  توسط علی   | 

کبوتر

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ .. تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم

میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

از : مهدی فرجی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 20:32  توسط علی   | 

ضامن دیدار

بیستون هیچ،دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست
هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

بی گلایل به در خانه تان آمده ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم
شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

باز هم تیغ و رگ و... مرگ برم داشته است
خون من ضامن دیدار تو شاید بشود...

از : حامد بهاروند


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 18:25  توسط علی   | 

تقاص اشتباهم

 

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

 

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا

 

چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

 

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

 

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

 

تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

 

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام

 

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه


از : عبدالجبار کاکایی

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 19:12  توسط علی   | 

مطالب قدیمی‌تر